آشفتگی و سردرگمی

پرسش

+
0
-
تاریخ ثبت : 11 مهر 1397
134  بازدید
من حدودا 10 سال پیش با آقایی دوست شدم ؛ اوایل دوستیمون متوجه شدم که اعتیاد به مواد شیشه داره بعد از تقریبا سه سال و کلی کش مکش تونست کامل اعتیادش رو ترک کنه. تو این بین من به خاطرش نه اجازه داشتم دانشگاه برم و نه سره کار و... ولی چون اوضاع اقتصادی خانوادم خوب نبود راضیش کردم برم سره کار تا از این طریق به دانشگاهم برسم که متأسفانه از ادامه تحصیل جا موندم. بعد از مدتی حال روحی و جسمیش روبه پیشرفت و بهبودی شد و قرار شد که با خانواده هامون جدی صحبت کنیم، وقتی با خانوادش موضوع رو مطرح کرد مادرش استقبال کرد ولی چون دو برادر بزرگتر از خودش داشت خانواده ازدواج مارو به بعد از ازدواج اون دو موکول کردن و حتی برای آشنایی خانوادهامون هم قدمی برنداشتن؛ این موضوع انقد کش پیدا کرد تا هردو برادر ازدواج کردن ولی الان مادر ایشون که حتی من رو یک بار هم ندیده مخالف ازدواج ما هست و اینکه خود این آقا مصرف قرص اعتیادآور روآورده و شرایط خانواده ی خودم هم بسیار آشفتس (اعتباد برادر کوچکترم-ورشکستگی شرکت و بیکار شدنمو خیلی مسائل ریز و درشت )
نمیدونم چه طوری رابطمون و نجات بدم و همین طور خانوادم

پاسخ پاسخگر

شایان غدیری
شایان غدیری
0
12 مهر 1397 ساعت 21:55

سلام دوست عزیز


نامه شما را خواندم. در شرایط بسیار سخت و آشفته ای به سر می برید. می تونم احساس کنم که چه  رنجی میکشید. انواع مشکلات و مصائبی که با آن دست و پنجه نرم می کنید شما را فرسوده و ناتوان ساخته. 

تحمل این حجم از بار مشکلات و تلاش برای نجات آنها به تنهایی از عهده شما بر نمی آید. شاید لازم باشه کمی آنها اولویت بندی و موانع ناکارآمد حذف شوند.


در خصوص رابطه عاطفی که بخش عمده نامه تان را در بر می گیره به نظر می رسه علی رغم تمام تلاشی که در این خصوص داشته اید ماندن برای  نجات دادن این رابطه دیگر برای شما سودمند نباشه. خودتون رو از این رابطه بیرون بکشید تا بخش قابل توجهی از دغدغه های کنونی کاهش پیدا کنه.


واقعیت این است هر مشکلی که در خانواده برای هر کدام از اعضا به وجود میاد روی بقیه هم تاثیر منفی میذاره. من نمی خوام بگم بی تفاوت باشید. این امکان پذیر نیست. با این حال می تونید کمی این فشار رو تعدیل کنید. تصور میکنم که در ذهن خود به دنبال نجات همه مشکلات هستید. گرفتن این نقش واقعا به مرور شما رو از پا در میاره. 


خانواده ایدآل با دوجفت فرزند که در اون همه همیشه شاد هستند افسانه ست. گاهی مشکلات اقتصادی و فردی دیگر اعضا، ناخواسته همچون آواری پیاپی بر سر خانواده فرو میریزه.بخشی از این اتفاقات در زندگی بسیاری از ما اجتناب ناپذیرند. اینها دغدغه مشترک خانواده ست و مسلما آنها نیز در این خصوص به دنبال راههای برون رفت از این بحران هستند. حمایت از یکدیگر در این خصوص میتونه به مدیریت و کنترل بحران و همفکری برای اصلاح شرایط کمک کنه.  ممکن است اعتیاد برادر، متاثر از مشکلات اخیر  به وجود آمده و یا تشدید شده. او نیاز به حمایت و همدلی خانواده داره. والدین در این خصوص نقش بسیار مهمی میتونن ایفا کنند. خانواده بزرگترین سرمایه ی یک انسان در زندگی میتونه محسوب بشه. مشکلات اقتصادی زیر سایه آن به مرور حل خواهد شد. وقتی ساختار حفظ میشه و اعضا همدلانه در کنار هم می مونند موانع رفع خواهد شد.


تا مشخص شدن وضعیت شرکت و اوضاع اقتصادی ، موقتا به دنبال شغلی مورد نظر نه ایدال برای خود باشید. ناامید نشید. آهسته و به تدریج گام بردارید. خیلی خسته شدید. شاید لازمه کمی استراحت کنید. زندگی یکنواخت گاهی آدمو از پا درمیاره. تنوع در این شرایط میتونه مسیر شما رو برای هموار کردن موانع مرتفع کنه.

ضمناً وضعیت پزشکی خود را رسیدگی و پیگیری کنید.

چنانچه تمایل دارید توضیحاتی تکمیلی در این خصوص مطرح نمایید پاسخگوی شما خواهیم بود.



با تشکر از اعتماد شما

شایان غدیری


ثبت و ویرایش پاسخ
لغو درخواست

پاسخ پرسشگر

12 مهر 1397 ساعت 22:49
ممنون از پاسخ صمیمانتون؛ واقعیتش به نقطه ای رسیدم که احساس پوچی میکنم و حس ارزشمند بودنمو از دست دادم . مدام گریه میکنم و از همه متنفرم. به همه و خوشبختی همه حسادت میکنم. ناراحتم که چرا جواب محبت خییانته: هیچ دوست قابل اعتمادی ندارم. فقط تنها چیزی که خوشحالم میکنه ثبت نام دانشگاهم هست که از بهمن شروع میشه ولی با شرایط روحیم میترسم از پسش بر نیام. و اینکه به نقاشی خیلی علاقه دارم و به عنوان یه حرفه میخوام ادامه بدم. ولی در کل تنها به خاطر پدر و مادرم دارم به زندگیم ادامه میدم وگرنه هیچ انگیزه ای ندارم. واقعا احساس خیلی بدی دارم که نمیتونم بیرون بریزم..
متشکرم
ثبت و ویرایش پاسخ
لغو درخواست

پاسخ پاسخگر

شایان غدیری
شایان غدیری
0
13 مهر 1397 ساعت 12:25

سلامی دوباره


از این همه احساسات آزار دهنده ای که تجربه میکنید واقعا متاثر شدم. اصلا حس خوبی نیست. شما رو درک میکنم.


شما حق دارید بابت سوء رفتارهای دیگران در رابطه ای که داشته اید حال خوبی  نداشته باشید.خشمگین و از همشون متنفر باشید. اونها پاسخ خوبی به صداقت و  اعتماد شما ندادند. در چنین شرایطی ذهن بصورت خودکار در حالت آماده باش قرار میگیره و برای صیانت از شما، پالس هایی ارسال میکنه که منجر به تحریک احساسات منفی در شما میشه. این واکنش  هم برای این هست که تا رسیدن به شرایط پایدار، موقتا وارد موقعیت آسیب رسان دیگه نشیم.


هیچ چیز به اندازه مقایسه کردن در زندگی، نمی تونه استعداد ها ، علایق و توانمندی های شما رو از بین ببره. وقتی معیارهای خوب بودن، موفق بودن و ارزشمند بودن رو در مدار مقایسه کردن با دستاوردهای دیگران قرار میدیم، اولین چیزی که آسیب میبینه عزت نفسمونه. وقتی عزت نفس آسیب میبینه شروع میکنیم به سرزنش کردن و تحقیر کردن خودمون. انگار خودتونو گوشه ای گیر انداختین و با دست های خودتون دارید میزنیتش. هیچ چیز تاثر برانگیز تر از این نیست که آدم به دست خودش، بی تقصیر، تنبیه میشه. احساس تنهایی و یاس و بی پناهی بهتون دست میده. خیلی آزار دهنده ست نه؟


با اینکه در این مدت زخم ها و آسیب های زیادی خورده اید با این حال در گفته هاتون چیزهایی میبینم که میتونه منو بسیار خوشحال و شما رو امیدوار به ادامه زندگی کنه. و این خیلی مهمه. اینکه تصمیم دارید در رشته مورد علاقتون ادامه تحصیل بدید. اینکه به هنر نقاشی علاقمندید. اینکه پدر و مادری دارید که بهشون تعلق دارید این بزرگترین سرمایه های معنوی و اجتماعی برای هر فردی میتونه باشه.

ممکنه در شرایط کنونی نسبت به موفقیت در رسیدن به این اهدافتون تردید داشته و نگران باشید. این احساس طبیعی ست. این علائم همچون برگ های زرد و سبزه های آفت زده ایست که موقتا جلوه ی درخشش اهداف شما رو میگیره. توصیه میکنم در این مرحله به روانپزشک نیز مراجعه نمایید. تا این علائم و نشانه های حاد با دریافت برنامه ی درمانی مناسب، به تدریج اصلاح بشوند. تا در ادامه بتونید حال بهتری را در مسیر رضایت بخش زندگی تون تجربه کنید.



با تشکر از اعتماد شما

شایان غدیری



ثبت و ویرایش پاسخ
لغو درخواست

پاسخ پرسشگر

13 مهر 1397 ساعت 16:19
سلام و ممنون از لطف شما
من همه ی مسائلمو نتونستم کامل بیان کنم و از همشون سرفصل بار رد شدم و فقط دارم سعی میکنم خودم و به یه ثبات برسونم ؛ هر کدوم از مشکلاتمو به یه نحوی سعی میکنم حل کنم اما ذهنم خیلی درگیر رابطم هست؛ سعی میکنم هیچ تصمیم مهمی نگیرم؛ بین رفتن و موندن تورابطم واقعا هیچ حرکتی نمیتونم بکنم، از یه طرف ازش متنفرم از یه طرف یه نیرویی من و با تمام وجودم سمتش میکشه ولی باز هم امیدی به بهبود رابطم ندارم ... بارها رفتم و برگشتم ؛ از این وضعیت خسته ام ؛ من به خاطر این 10 سال رابطه ای که داشتم از خیلی چیزا تو زندگیم گذشتم و چیزی که عمیقا من و ناراحت و فلج مغزی میکنه بی تفاوتی طرف مقابلم هست.......
متشکرم
ثبت و ویرایش پاسخ
لغو درخواست

پاسخ پاسخگر

شایان غدیری
شایان غدیری
0
13 مهر 1397 ساعت 18:14

با سلام

ثبت و ویرایش پاسخ
لغو درخواست

پاسخ پاسخگر

شایان غدیری
شایان غدیری
0
13 مهر 1397 ساعت 18:15

ده سال زمان کمی نیست. دو مرحله از زندگی شما از نوجوانی تا جوانیه. تقریبا ۴۰ درصد از عمرتون تاکنون به پای این رابطه صرف شده . حق دارید که تا این حد متاثر بشید. با این حال اینکه ده سال برای این رابطه زمان گذاشتید به این معنا نیست که الزاما می‌تونه بهترین انتخاب باشه. اگر فرد مقابل مقداری برای این رابطه اهمیت  و اولویت و احترام قائل بودند علی رغم تمام محدودیت های اجتناب ناپذیر، بسیار پیش از این اقدامی انجام شده بود. شما برای نگهداشتن آن به تنهایی مبارزه کردید. جنگیده اید و  از خیلی اولویت  ها و خوشی هاتون توی زندگی به خاطرش گذشتید. خستگی به تن و روان تون مونده. نیاز به زمان دارید. ناامید نشوید.

ثبت و ویرایش پاسخ
لغو درخواست

پاسخ پرسشگر

16 مهر 1397 ساعت 13:03
همه ی حرفاتون و قبول دارم اما متاسفانه انقد از خودم مایه گذاشتم که اعتماد به نفس و جسارتم رو از دست دادم ؛ دست به هر کاری میزنم نصفه میمونه نمیتونم تمومش کنم و مورد تمسخر اطرافیانم قرار میگیریم، برای مثال الان نزدیک به 5 الی 6 دفعه برای آزمون شهر رانندگی اقدام کردم ولی هر دفعه اعتماد به نفسم و از دست مدم واین مرحله آخر رو نمی تونم قبول شم، این موضوع از بین رفتن جسارت و اعتماد به نفسم باعث شده ترسو بشم و از یادگیری و شرکت کردن خودم رو منع کنم خیلی سخت باهاش درگیرم....
ثبت و ویرایش پاسخ
لغو درخواست

پاسخ پاسخگر

شایان غدیری
شایان غدیری
0
20 مهر 1397 ساعت 22:38

با سلام


گاهی شکست ها و آسیب های گذشته روی اعتماد به نفس تون تاثیر منفی میذاره. و احساس می کنید قابلیت انجام هیچ کاری رو ندارید. برخی اوقات متاسفانه سرزنش های اطرافیان نیز بر این احساس ناکارآمدی دامن میزنن. پیشنهاد می کنم ارتباط خودتونو با ادمهایی که ذهنیتِ بازنده دارند کمتر کنید.  اونها باعث میشن شما با هر تلاش ، بیش از آنکه روی توانمندی هاتون تمرکز کنید، ترس از شکست و تله ی شکست و بی ارزشی  شما را مستاصل کنه.


وقتی روی یک مهارت، به موفقیتی نسبی که مورد انتظارتون هست دست پیدا نمی کنید موقتا بین این تلاش، به خودتون استراحت بدید. و سعی کنید موانعی که باعث میشه در این مسیر، روند پیشرفت شما را مختل کنند رو شناسایی کنید. و تلاش کنید تا حد امکان آنها را در گام های بعد مدنظر قرار بدید. 


به توانمندی هاتون با دید واقع بینانه نگاه کنید. گاهی توصیه های انگیزشیِ بی پایه و اساس ، خود موجب کاهش اعتماد به نفس می شوند. خودتونو با امکانات و مهارت های دیگران مقایسه نکنید. همه ما دارای تفاوت ها، موقعیت ها و  ویژگی های منحصر به فردی در زندگی هستیم.  شما در برهه ای بسیار دشوار از زندگی، تجارب پر تنشی را از سر گذرانیده اید. در ابتدای مسیرِ تازه ای از ادامه ی یک زندگیِ تازه جان گرفته هستید . در حال حاضر آمادگی این حجم از جبران عقب ماندگی های به ظن خود را ندارید. به تدریج گام بردارید. 


در این راستا مطالعه آموزش غیر حضوری منِ ارزشمند ( احساس ارزشمندی و اعتماد به نفس )  را به شما پیشنهاد می کنم.

در صورت تمایل می توانید مطالعه ی کتاب:  جرات داشته باش: درمان کمبود اعتماد به نفس، اثر فردریک فانژه، با ترجمه محیا احمدی پور را در برنامه مطالعاتی خود قرار دهید. 


ثبت و ویرایش پاسخ
لغو درخواست

نظر شما چیست ؟

جهت ثبت نظر ، ابتدا وارد سایت شوید یا ثبت نام نمایید

سوالات مشابه