سوال خود را هم اکنون بپرسید

پاسخ متنی و صوتی

توسط درمانگران، مشاوران و روانشناسان

دریافت در کمتر از ۲۴ ساعت

به صورت محرمانه و کاملا خصوصی

پرسش خود را هم اکنون از مشاوران ما بپرسید...
ارسال سوال

کمکم کنيد, آيا من دچار وسواس شده ام؟

پرسش

تاریخ ثبت : 19 مهر 1395
3,133  بازدید
ثبت و ویرایش پاسخ
لغو درخواست
سلام عرض ميکنم خدمت مشاورين خوب خانه توانگرى من دو سه سالي هست که دچار يه مشکلي شدم, اون اوايل فکر نميکردم مهم باشه اما اين روزها تحمل اين مسئله سخت شده و زندگيم رو تا حدى مختل کرده من توى يه خانواده پر از مشکل به دنيا اومدم, اعتياد پدر, خيانت مادر,بيکارى پدر, بي محبتي مادر و.....بخش کوچيکي از مشکلات منه, توى خانواده اي بزرگ شدم که وقتي نمره بيست ميگرفتم کسي تشويقم نميکرد اما يه نمره نوزده دنياى فحش و خرد شدن شخصيت و.... رو به دنبال داشت. هميشه سعي ميکردم از هم سن و سالهام فاصله بگيرم, متنفر بودم از توضيح دادن در مورد خودم, متنفر بودم از نمره بيست,باهوش بودم, خيلي باهوش اما هيچوقت با شادى درس نخوندم,بي پولي و فقر محبت خيلي روم فشار مياورد,هميشه فکر ميکردم زشت ترين و بي دليلترين موجود دنيام,حتي رشته دبيرستانم رو هم خودم انتخاب نکردم, عشق ادبيات بودم اما مجبورم کردن رياضي بخونم,گاهى خيلي خسته ميشدم, مامان و بابام ک جدا شدن از هم همه مسئوليت خونه روى دوش من بود,از مدرسه ک ميومدم خونه آشپزي و شست و شو و.... شروع ميشد,بابام توى اعتيادش غرق شده بود,اصلا انگار يادش نبود دو تا دختر داره ک نگاهش ميکنن,هر شب هر روز فحش بود و حرفاى زشت, تحقير بود و تخريب, تمام سعين اين بود ک خواهرم مث من نشه و تا حدى موفق بودم اما نه کاملا, ديبلم ک گرفتم نزاشتن درس بخونم ديگه, موندم تو خونه و حالم بدتر شد, هنوزم که هنوزه از کار خونه متنفرم, همون وقتا با يه پسرى آشنا شدم, خيلى دوسش داشتم اونم خيلى دوستم داشت, انقدر بهم محبت ميکرد ک گاهى فراموش ميکردم کجا به دنيا اومدم, اما خب بعد از چهار سال رابطمون بهم خورد,اونروزا اون دانشجو بود,دوست داشت منم درس بخونم, اما خانوادم نميزاشتن, بهم گفت بيا با هم بريم جلو,با هم پيشرفت کنيم, با هپ بمونيم تا تهش, چون پول نداشتم نميشد,حتى يه کتاب هم نميتونستم بخرم, روم هم نميشد به اون پسر بگم شرايط ماليمو, من خياى هم اذيتش کردم,از يه جايى به بعد همش ميترسيدم از دستش بدم, همش نگران بودم,کنترلش ميخواستم کنم, انقدر محبت نديده بودم که همه محبتمو براى اون ميزاشتم, اولاش اونم دوست داشت اينو اما بعد کلافه ميشد,ميگفت محبت بيش از حد من اذىتش ميکنه,تحت فشارش ميزاره, من اگه اونروزا آدم امروز بودم جور ديگه اى رفتار ميکردم, اما خب شرايطم جور ديگه اى بود بعد از اينکه بهم زديم باز هم توهم زشت بودن و بى ارزش بودن سراغم اومد, از آيينه وحشت داشتم, وقتى رفت داغون شدم, نابود شدم,فکر ميکردم ديگه هيچوقت خوب نشه حالم, همش منتظر بودم برگرده....... تا يه روز نميدونم چي شد از جام بلند شدم,رفتم کتابخونه چند تا کتاب امانت گرفتم, نشستم درس خوندم,خانوادم شروع کردن مخالفت اما واسه اولين بار صدامو بردم بالا, گفتم اجازه نميدم با آيندم بازى کنن,داد ميزدم, بغض بيست و يکي دو سالمو ريختم بيرون,نميدونم چى شد که کوتاه اومدن, اونسال دانشگاه سراسرس آوردم تهران,يه دانشگاه عالي,جاييکه فکرشم نميکردم, يکي از زير شاخه هاى علوم انساني که دوسش داشتم, خيلي هم موفقم توش,دوستاى زيادى پيدا کردم يک سال اخير, مشکلم اما اينه که گاهى توهم زشت بودن ميزنم,فکر ميکنم هيچ ارزشى ندارم, چيز ديگه اينه که گاهي براي يه تصميم ساده زمان زيادى رو از دست ميدم, مثلا اگه امتحان داشته باشم و نه فصل از ده فصل کتاب رو خونده باشم, اون درس رو فقط بخاطر اون يه فصل نخونده حذف ميکنم, اگه کلاسي ک هشت صبح دارم رو دير برسن کلاساى بعديم رو هم نميرم آيا اين مساله بزرگيه؟ چون حس ميکنم دازه بزرگ ميشه توى وجودم, اين اسمش وسواسه؟ اگر هست کمکم کنيد, من نميونم پيش مشاور يا درمانگر برم چون هزينه بالايى داره, کمکم کنيد مرسي

مهمترین سوال :

پاسخ نوشتاری پاسخگر به سوال شما

شایان غدیری
شایان غدیری
15 فروردین 1396 ساعت 22:13

سلام دوست گرامی



عذرخواهی ما را بابت تاخیر در ارسال پاسخ ( به جهت به روزرسانی و ارتقا سامانه ) پذیرا باشید. 


دوران زندگی بسیار پرتنشی رو پشت سر گذاشته اید. در شرایطی که سپری کرده اید کسی چون شما نخواهد توانست این حجم از ناکامی ها و محرومیت هایی رو که در رابطه با خانواده و والدین از سر گذرانیده اید درک کند.

با این حال عبور از این دوران ، به اندازه تمام سختی هایی بوده که در گذشته متحمل شده بودید. اراده و عزم شما در این مسیر قابل ستایشه. و امیدوارم زمانیکه این پاسخ را می خوانید بابت تمام دستاوردهای ارزشمندتان،  احساس رضایتمندی مطلوبی از خود داشته باشید.

شما در گذشته، دوران پرفشاری را تجربه کرده اید. در محیطی که تنش و اضطراب با تجارب روزمره تان عجین شده بوده است. هرچند شما به میزان قابل توجهی توانسته اید با اتخاذ راهبردهای سازگارانه، خود را با واقعیت های زندگی و کسب تجارب جدید اشنا کنید با این حال محرومیت های عاطفی ، بدرفتاری های جسمی و عاطفی والدین ، سوء رفتارها و سوء گفتارهای آنها در یک محیط بی اعتبار کننده در گذشته و تقویت اضطراب در شما، منجر به جاری شدن آن احساسات در مسیری بوده که منجر به احساس من خوب نیستم و فعال شدن تله نقص و شرم( بی ارزشی) در شما شده است.

این احساس زشت بودن ، ناشی از محروم بودن از یک محیط غنی عاطفی در خانواده، به همراه اضطراب بالایی ست که در آن زیبایی ها و واقعیت های زیباتون به نحوی مطلوب و واقع بینانه به شما منعکس نشده و شما چهره ای بی نام از نازیبایی از خودتون رو در غالب افکار وسواسی متصور میشید.

مساله دوم نیز در ارتباط با مساله نخست ، وجود الگوهای کمال گرایانه در ارتباط با اضطرابی ست که در شما بروز می یابد. پیشنهاد می کنم با توجه به شدت نشانه ها برای کمک به بهبود وضعیت جاری خود، از یک روانپزشک و یا رواندرمانگر کمک بگیرید. برخی از مراکز سلامت وابسته به وزارت بهداشت و وابسته به آموزش و پرورش خدمات رایگانی را در این خصوص به مراجعان ارائه می دهند. 

در صورت تمایل پیشنهاد می شود کتاب:  رهایی از کمال گرایی، تالیف رز شافران، انتشارات ارجمند را جهت  کنترل و بهبود نسبی این علائم، بصورت پیوسته مطالعه نموده و راهکارهای اشاره شده در آن را در زندگی و الگوهای رفتاری خود بکار بگیرید.


با تشکر از اعتماد شما

شایان غدیری


معرفی کتاب :
+
معرفی فیلم/مقاله :
+
معرفی دروس غیر حضوری :
+
اکشن پلن :
+
ثبت و ویرایش پاسخ
لغو درخواست

سوالات مشابه